تبليغاتX
Walk in 23th Street

     
 
تولدم...


صدای رعد و برق وباد می یاد ... و بوی نم خاک...

تو دلم می گم وای اردیبهشت ...انگار خدا تمام آغاز های بهشت  رو تو اردیبهشت گذاشته ...یه لحظه فکر می کنم حتی اگه ماه تولدم نبود این قدر از اومدنش حس خاصی داشتم ....؟

پنجره رو باز می کنم ...موهام رو هم ...

ویلونم رو می گیرم و دلم رو می سپارم به پاهام...

حرکت می کنم ...

از کنار کاج ها و شب بو ها و درخت توتی که هنوز میوه هاش نرسیده می گذرم ...

باد موهامو پرواز می ده...یکم تو خودم جمع می شم ...یعنی کسی اونقدر خوشبخت هست که دقیقا تو همین لحظه تموم بشه ....؟

دستام رو باز می کنم و دور خودم می چرخم....بیست و دو ساله شدم ..چقدر بزرگ...

حس ها ناگفتنی اند ...باید داشت ...باید بود ... باید اون لحظه هم باد رو حس کرد هم بیست و دو سالگی رو و هم موهایی که با باد می روند...

باید بود و دید چشم هایی رو که به اندازه ی بودنشون بزرگ شدند ...

دلم جدی جدی دو تا بال می خواست ...جدیه جدی...

که حداقل اگه تا آسمون نمی شد رفت برم بشینم بالای بلندترین نقطه ی کاجم و از اون بالا تمام چشم ها و حس ها رو ببینم ...

برم بشنم او بالا و با کلاغ ها جشن تولد بگیرم...و کلاغ ها نوک بزنند به کیک تولدم و هی قار قار کنند ...

کلاغ ها که قار قار می کنند دلم می لرزد...یاد زمستان می افتم ...

 

شروع می کنم به ویولن زدن ....دخترکی روی نیمکتی نشسته ، سرش را بلند می کند و می ایستد به تماشا ....چقدر شبیه من است ...

 

 

 

 

 

 

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:59

     |لينك مطلب